تبليغاتX
دختری در عالم خلسه

دختری در عالم خلسه

فردا اگر ز راه نمی آمد ؛

من تا ابد کنار تو می ماندم ...



نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

خداوندا

این وزغ

اگر فقط ذره ای

از زیبایی بیکران خود

آگاه می بود

در باغ تو

دیگر موجودی نبود

که زشت تر از دیگران باشد...


* برای وبلاگ وزغ عزیزم



نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

بالابان می نوازد و

دستانم چون دخترکانی به خواب رفته

و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی

بالابان مرا جادو می کند

و من 

گوشه ی کاغذ را به شعر

سرخ نگه می دارم.




044


تمام کن رد سرانگشتان سوخته ام را

چین های دامن گناه را می گشایم و

ساق های ریاضت

{ آن اشیاء بر طاقچه مانده }

را می سوزانم

تو تنها نظاره کن و پادشاهی

در این حجله گاه بیمار...



نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

 

کلاغها نمی دانند که بهار فصل آواز خواندن نیست؟!

درخت نمی داند که پاییز فصل برگریزان است؟!

     بهار تو پاییز ماست

        من

         درخت

              کلاغ




ناخن های رشته به حنایم

ماهی های تنگ را می ترساند و

لغزیدن ماهی ها

دلم را...





"نوروزگان همایون"

نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

من زایش را از تو در خود

تجربه میکنم

من زایش را از خود در تو

میبینم


ما مادر میشویم!!




041


راهبه ی درونم با قدم های میخ دار و

وزینش

با تلالو آینه وار زانوانش

سخت

رنگ بر چهره ام مینهد و

تیغ بر گلویم

آه های کپک زده ام را لای سفره می پیچد...






042

بر فراز سینه هایت می نشینم

به وقت اذان

  و

می بینم

دوستانم

بر زمین سرد

دانه می چینند...



نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

مرغزار من کجاست؟

آنجا که شما با سیخ های شهوتتان به دست

باز های شکاری را کباب می کنید...




038


سرگردان میان گلهای مصنوعی

اینک موسم بهار...




039


من

دوشیزگی ام را میان این عکس ها

گم کرده ام

قیف هوسم

بوی کبریت نیم سوخته می دهد .!.




نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

زن: بریز آقا

مرد: کنون سرریز می کنم

زن: لبریزم آقا

سکوت...

زن: رهاتر لطفاْ ، شعرهایتان را می گویم و لبانتان، به وقت سرودن.

مرد تلاشی بیهوده می کند...

زن: شاخ می زنی تن سردم را و به مبارزه می خوانی اش ،

"..." به شرافت آبا و اجدادی اش بازگردد...!




036


سهم من از درد

کنج دالانی ست

که تو آنجا کنارم آرمیده ای

بی حرف...




نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

میان خطوط

میان سطوح رنگی

میان نقطه های رمز آلود

پرنده ی غمگینی را می بینم

با موهای ژولیده اش

او بر شانه ام می نشیند

من به او دل می دهم

و

رخسارش را نقش می بندم

با خطوط

با سطوح رنگی

با نقطه های سیاه راز آلود.




034


تیر بارانم می کنند

کلاغ ها ، با مدفوع ظهرگاهی شان

آنگاه که با ترس از خانه بیرون آمده ام

که مبادا نشود

مبادا نتوانم

مبادا نباشد...





نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

زن

و سیاه چادرش

جاری بر دستان شب

خون

منجمد بر دستان زن!!!




029


دخترکی سنگک به دست

و چادر بر سر

به سویم سنگ می پراند

سرم می شکند

و

 از میانش

پرنده ای  آغاز می کند

آوازش را...




030


معشوقه ی من کفش دوزک دامن قرمزیست

سرگردان میان خروار خروار

سبزی کوکو و آش...




031


من با صدو بیست و چند هزار پای کرخت و خواب رفته ام

نشسته بر صندلی چرخدار ساخت چین

کشان کشان به لب پنجره می روم

تا که غروب خورشید را نظاره کنم

و آهی بکشم...




032


من در نم  نشسته بر دیوار

هیولای غمگینی را می بینم

که به من خیره شده است

و

به ناگاه غرق می شود

میان هزار شکل پیچیده بر دیوار

به یکی پلک نهادنم

تکه ای از دیوار می افتد!!





نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

وقتی بچه بودم

از خدا که ریش داشت و عمامه می ترسیدم

و از چوب رختی که میان شب نفس می کشید

آن روزها

ماه چه نزدیک بود

و

خورشید چه دیدنی تر

روزهای بچگی




027


اندوهناک می گردد

میخ بر ناله های دیوار




نوشته شده در ساعت توسط مالیخولیای باکره| |

Design By : Night Melody

كد آهنگ ابی
شما