دختری در عالم خلسه
این وزغ اگر فقط ذره ای از زیبایی بیکران خود آگاه می بود در باغ تو دیگر موجودی نبود که زشت تر از دیگران باشد... * برای وبلاگ وزغ عزیزم
دستانم چون دخترکانی به خواب رفته و انگشتانم چون زانوان خسته ی ماده آهویی بالابان مرا جادو می کند و من گوشه ی کاغذ را به شعر سرخ نگه می دارم. 044 تمام کن رد سرانگشتان سوخته ام را چین های دامن گناه را می گشایم و ساق های ریاضت { آن اشیاء بر طاقچه مانده } را می سوزانم تو تنها نظاره کن و پادشاهی در این حجله گاه بیمار... کلاغها نمی دانند که بهار فصل آواز خواندن نیست؟! درخت نمی داند که پاییز فصل برگریزان است؟! بهار تو پاییز ماست من درخت
کلاغ ناخن های رشته به حنایم ماهی های تنگ را می ترساند و لغزیدن ماهی ها دلم را... "نوروزگان همایون" تجربه میکنم من زایش را از خود در تو میبینم ما مادر میشویم!! وزینش با تلالو آینه وار زانوانش سخت رنگ بر چهره ام مینهد و تیغ بر گلویم آه های کپک زده ام را لای سفره می پیچد... بر فراز سینه هایت می نشینم به وقت اذان و می بینم دوستانم بر زمین سرد دانه می چینند...
آنجا که شما با سیخ های شهوتتان به دست باز های شکاری را کباب می کنید... 038 سرگردان میان گلهای مصنوعی اینک موسم بهار... 039 من دوشیزگی ام را میان این عکس ها گم کرده ام قیف هوسم بوی کبریت نیم سوخته می دهد .!.
مرد: کنون سرریز می کنم زن: لبریزم آقا سکوت... زن: رهاتر لطفاْ ، شعرهایتان را می گویم و لبانتان، به وقت سرودن. مرد تلاشی بیهوده می کند... زن: شاخ می زنی تن سردم را و به مبارزه می خوانی اش ،
"..." به شرافت آبا و اجدادی اش بازگردد...! 036 کنج دالانی ست که تو آنجا کنارم آرمیده ای
بی حرف...
میان سطوح رنگی میان نقطه های رمز آلود پرنده ی غمگینی را می بینم با موهای ژولیده اش او بر شانه ام می نشیند من به او دل می دهم و رخسارش را نقش می بندم با خطوط با سطوح رنگی
با نقطه های سیاه راز آلود. 034 کلاغ ها ، با مدفوع ظهرگاهی شان آنگاه که با ترس از خانه بیرون آمده ام که مبادا نشود مبادا نتوانم
مبادا نباشد...
و سیاه چادرش جاری بر دستان شب خون منجمد بر دستان زن!!! 029 و چادر بر سر به سویم سنگ می پراند سرم می شکند و از میانش پرنده ای آغاز می کند
آوازش را... 030 معشوقه ی من کفش دوزک دامن قرمزیست سرگردان میان خروار خروار
سبزی کوکو و آش... 031 نشسته بر صندلی چرخدار ساخت چین کشان کشان به لب پنجره می روم تا که غروب خورشید را نظاره کنم
و آهی بکشم... 032 هیولای غمگینی را می بینم که به من خیره شده است و به ناگاه غرق می شود میان هزار شکل پیچیده بر دیوار به یکی پلک نهادنم
تکه ای از دیوار می افتد!!
از خدا که ریش داشت و عمامه می ترسیدم و از چوب رختی که میان شب نفس می کشید آن روزها ماه چه نزدیک بود و خورشید چه دیدنی تر
روزهای بچگی 027 اندوهناک می گردد میخ
بر ناله های دیوار
042
| Design By : Night Melody |


